Saturday, May 21, 2011

بیا دنیای ِ کوچک خودمان را بسازیم...

یک گوشه ای حتما چنین جایی پیدا می شود.همان جایی که خودت گفته بودی تمام راه هایش،راه خانه ی ماست.و فقط من و تو در آن دنیا معنا داریم.

Tuesday, March 8, 2011

زیاد در مورد زنانگی بحث کرده ام. با شخصیت های متفاوت در مورد یک موضوع واحد حرف زدن را دوست دارم. هر کس یک چیزی می گوید.در مواقعی که شدیدا مخالف بوده ام با کسی و دلم می خواسته چیزی بگویم و سر تا پای حرف های او یاوه بوده است هم، خونسردی ام را حفظ کرده ام و تنها گوش داده ام. از اگر و مگر و شاید هم پرهیز کرده ام.(شنونده ی خوب بودن را یک برتری می دانم، حرف زدن و نشنیدن را نمی پسندم). تناقض های زیادی در حرف ها  دیده ام، یکی زنانگی را به ظرافتی که در حرکات دست و پا و چرخاندن سر وشیوه ی قدم برداشتن و شکل حرف زدن است ربط داده، سبک و نرم! یکی گفته مهمترین چیز، نگاه رامش گر یک زن است و عشوه هایی که پشت پلک هایش جمع کرده. دیگری می گوید لباس مهم است و پوشیدن دامن و پیراهن و کفش پاشنه بلند. یا گفته اند یک زن در هر لباسی و مشغول به انجام هر کاری، زنانگی اش را حفظ می کند و نیاز به رفتار خاص و یا وسیله ای برای اثباتش ندارد و یا شنیده ام زن را با هنرهایی که دارد باید شناخت.

من اما فکر می کنم، زن در کنار یک مرد بیشتر زنانه است، یعنی از هر طرف که به ماجرا نگاه می کنم یک زن بهترین قسمتهای زنانه ی وجودش را - که می شود اسمش را گذاشت گنجهای زنانگی - تنها زمانی می نمایاند که در کنار یک مرد است. و مسلما منظورم از یک مرد، مرد دلخواه اش است!
همه ی زنها زنانگی های پنهانی در وجودشان دارند، که حتی خودشان هم از آنها بی خبرند. اسمش بی خبری از خود هم نیست، یک جور ِ زیبایی در نگاه دیگران زنانه اند که خودشان هم نمی دانند و همین ندانستن باعث می شود بیشتر واقعی باشند و اطوار هم نیست. اما زمانی که همین زنها در کنار مرد دلخواه اشان قرار می گیرند این نادیدنی ها را می بینند. لازم به گفتن هم نیست. خودشان ناگهان متوجه اش می شوند . این مکاشفه، برای خود زن بسیار جذاب است و در کنار یک مرد، جذاب تر هم می شود.
 کسی که بگوید من تمام اینها را به تنهایی در خودم دیده ام، کشف کرده ام و اینطور حرف ها برای دختر بچه ها ی چهارده ، پانزده ساله است، معلوم است هنوز به این کشف نرسیده.

زنانگی ترکیب ستایش آمیزی است از تمام این نشانه ها و ظرائف و احساسات و علایق...



به مرد دلخواهم حسین

Wednesday, February 2, 2011

وسوسه ی بودن

تمام ما مراحل زیادی را در زندگی پشت سر گذاشته ایم. تا یک جایی هم به طرز احمقانه و امیدوار کننده ای احساس کرده ایم که از پس هر کاری و هر چیز ی، بر می آییم. ما به دنیا آمده ایم که موفق باشیم، برنده باشیم، اولین باشیم، بهترین ها را با خودمان داشته باشیم. ساده ترین هایش هم می شود مثل مدرسه رفتن، که موفق شدیم از پسش بر بیاییم و تمامش کنیم. بعدش کنکور و دانشگاه. تا اینجای ماجرا اکثر ما آدم های موفقی بوده ایم. چون بالاخره از هر راهی که شده خودمان را به یک جایی رسانده ایم. اما اینها فقط می تواند ما را تا هفده ،هجده سالگی مجاب کند و راضی نگه دارد.
از یک جایی به بعد ما توقعمان می شود از خودمان. باید بهتر بود، باید کاری کرد. شروع می کنیم به نقشه کشیدن و برنامه ریزی. طرح های مختلفی می ریزیم، خودمان را جای آدمهای مثلا موفق دور و برمان می گذاریم و فکر می کنیم که از اینجا به بعد چه خواهیم شد! تلاش می کنیم، موفق می شویم. زمین می خوریم، نا امید می شویم و راه تازه ای را امتحان می کنیم.

اینجاست که کم کم تمام تلاشهایمان بی نتیجه می ماند. حتی اگر بی نتیجه هم نماند اتفاق های خوب، دیگر به آن خوبی نیست که تصورشان می کردیم. در راه رسیدن بهشان فرسوده شده ایم، خسته هستیم ولذت نمی بریم. یا موانع زیادی ما را از خواسته هایمان دور می کند. برای هر کسی هم یک طوری است. یکی شکست می خورد، یکی بد می آورد، یکی راهش اشتباه است. یکی بیمار می شود. و یکی هم فقط در خیالاتش تلاش کرده، اما در اصل دست به هیچ کاری نزده. یا حتی تلاش به نتیجه رسیده اش هم راضی اش نکرده، بیشترش را می خواهد.

تمام این مدل هایی که گفتم در هر کس به یک شکلی و با یک شدتی اتفاق می افتد. و درست همین جاست که شخص دچار نا امیدی می شود وبا خودش می گوید :"که چی!  مثلا که چی! تمام زندگی همین بود! من دنبال همین ها بودم؟ حالا که رسیدم باید چه کنم؟ یا حالا که جا ماندم چه فرقی دارم با آدمهای دیگری که رسیده اند!؟ "این فکر ها از یک طرف ما را می رساند به جایی که نه از چیزی که هستیم لذت می بریم و نه از چیزی که قرار است بشویم.

اما زندگی همین است.
این ماییم که همیشه آدمهای ناراضی هستیم. زیرا به جایی رسیده ایم که فهمیده ایم زندگی همین است...چه بخواهیم و چه نخواهیم!
نه چیز خارق العاده ای دارد و نه آن قدر بی ارزش است که قیدش را بزنیم. نه می توانیم منتظر معجزه باشیم و نه می توانیم دل بکنیم...شاید بعضی از ما در این شرایط رو ببرند به خوشی های کوچک و بی اهمیتی که در شرایط خاصی که دارند دیگر کوچک و بی معنی نیستند.زندگی همین قدر ساده است و  پیش پا افتاده و از طرف دیگر همین قدر دشوار و غیر قابل باور! همین است که اسمش زندگی است و ما  آدمها در عین بیچارگی هزارو یک چاره داریم برای ادامه دادنش. که اگر اینطور نبودیم و چیزی برای ادامه دادن نداشتیم مرگمان یک شبه بر خودمان واجب می شد.

شاید واقعی ترین قسمت زندگی ما، رویا ها و تصوراتمان باشد. که لذت بخش ترند. گرچه همه ی ما مواقعی در زندگی بوده که احساس خوشبختی کنیم و با خودمان بگوییم از این بهتر ممکن نیست برایمان پیش بیاید، مثل همان وقتی که می گوییم دیگر از این بدتر نمی شود.حال اگر خیلی منطقی هم به موضوع نگاه کنیم، نه آن بدترین حالت و نه بهترین حالت، مطلق نیستند. نقطه ی پایانی برایشان وجود ندارد. همان طور که در هر لحظه از زندگی فکر می کنیم از این بدتر نمی شود و اتفاقی می افتد که می بیینم، اشتباه فکر می کرده ایم، بدتری هم وجود دارد...در لحظاتی که احساس خوبی داریم و فکر می کنیم از این بهتر ممکن نیست هم امکانش هست برایمان اتفاق بهتری بی افتد. شاید بهترین کار این باشد که هر دوی اینها را در کنار هم ببینیم!

هم بهترینها و هم بدترین های نشدنی، که همین زندگی که در موردش گفتم به ما نشان داده،چیز ِنشدنی وجود ندارد!

Wednesday, January 12, 2011

game over

یک
بچه بودیم بهش می گفتیم غول ِ مرحله ی آخر.توی بازی کماندوها یه غولی بود که سه تا چشم داشت. باید می پریدی و چشمهاش رو با اسلحه می زدی تا برنده بشی! یادمه اون موقع با داداشم بازی می کردم و هر بار که برنده می شدیم احساس می کردیم که چه کار بزرگی انجام دادیم. بعدش دیگه اونقدر بازی کرده بودیم که چشم بسته تا آخر بازی می رفتیم و دیگه برنده شدن برامون لذت بخش نبود. حتی دیگه لازم نبود دو نفره بازی کنیم. خودم می تونستم با همون سی تا جونی که از اول بازی داشتم  برسم مرحله آخر و غول رو شکست بدم.

دو 
مامانم همیشه ی خدا ازدستم شاکیه. می گه ازهمون روزی که به دنیا اومدی فقط دردسر درست کردی برام. همیشه هم نگرانت بودم. همیشه بیشتر از آدمهای دیگه عکس العمل نشون می دی! بیشترناراحت می شی،وقتی ناراحتی مثل باقی مردم به راحتی فراموش نمی کنی و همینطور ناراحت می مونی تا چند وقت. وقتی خوبی و آرومی، بیشتر از همه خوشحالی می کنی! وای ازروزی که عاشق بشی، عشقت هم بیش از حده،خرکیه!!! کارات هیچوقت مثل بچه های دیگه نیست.حرف هم تو کَلت نمی ره!کلی چیزای دیگه هم می گه !

سه
همه ی اینا باعث می شه فکر کنم، بزرگترین غول ِ زندگی مامانم، من بودم همیشه! با این تفاوت که مامان بعضی اوقات از دستِ من جونش تموم می شه. هیچکی هم نیست کمکش کنه تا بتونه غول زندگیش رو شکست بده. حتی نمی تونه امیدوار باشه که یه روزی برنده می شه... واسه همینم می شینه گریه می کنه!


Thursday, December 30, 2010

چهار راه هجران

قرارمان این بود به این چهار راه بگوییم چهار راه هجران. همیشه اینجا از هم خداحافظی می کردیم.یک جور قرار نانوشته و نگذاشته بود این یکی. کمی پایین تر از همان جا داشتیم وداع می کردیم، من غر می زدم  از این جدایی های اجباری و او غمگین سرش را تکان می داد وآه می کشید! خداحافظی های هر باره ی ما همیشه طولانی و درد آور بوده اند، از بس که معلوم نبوده زمان قرار بعدی. دل رفتن نداشتیم، قدم هایمان جان نداشت، مدام می ایستادیم و ساعت را نگاه می کردیم! دیر شده بود!وقت اضافه می دادیم. پنج دقیقه دیگه بریم !
گفتم: بیا خانه نرویم، همین طور تا صبح راه برویم کنار هم. گفتم اگر بمانم پیشت من را کجاها می بری؟ تا کجا همراهم می آیی !اصلا می دانی خانه تویی، هر جا تو بروی، خانه همان جاست. گفت در ِ گوشت می گویم کجا!
سرم را آوردم جلو، گوشم را تیز کردم برای شنیدن. هی با خودم می گفتم: یعنی کجا را می گوید؟ خم شد روی صورتم، تندی گونه ام را بوسید. هیچ هم نگفت. یکهو دلم خالی شد. سر شوق آمدم. داغ شدم انگاری. خندیدم و گفتم: می آیم. برویم؟
 

هر روز از این چهار راه می گذرم، گونه ام داغ می شود. صدا می ماند در گلویم. سلامی نیست، تا وداعی باشد! هی با خودم می گویم: گریه ندارد، گریه ندارد. گریه نکن! تا همین امروز گریه نداشت، گریه نکردم. بی خیالی کردم و قدمهایم را تندتر برداشتم تا نبینم از کجا رد می شوم. امروز اما گریه داشت، کسی چه می دید اشکهایم را، باران می آمد. خیلی اشک داشت امروز، چهار راه هجرانمان...


+از آن شبی که چهار راه هجران، اینهمه درد آور بود برایم 2 ماهی گذشته است.  این شب ها فکر می کنم تمام زندگی هجران است.

Friday, December 17, 2010

مردن یا مردن!

داشتم با خودم فکر می کردم که اگر امروز، یا فردا، یا یک روزی قرار بود روز آخر زندگی ام باشد و این را می دانستم، آن روز چه کار می کردم؟ سوال تکراری است. جوابش هم تکراری می شود برای بعضی ها. برای من این سوال هر زمان، یک جواب خاصی داشته. یادم است بچه که بودم، فکر می کردم روز آخرزندگی ام باید بروم شهر بازی یا  یک جای شادی که پر از بچه باشد و تا می توانم بازی کنم. یک وقت هایی هم فکرم این بود، که تمام روز را بنشینم به خوردن غذاهای مورد علاقه ام،یا مثلا تمام روز بنشینم به بستنی خوردن. مدرسه هم که رفتم روز آخر را، در کنار همکلاسی ام که خیلی دوستش داشتم می دیدم و تا لحظه ی مردن با او مشق می نوشتم و به درس خواندن ادامه می دادم(آن روزها 10 ساله بودم). از یک جایی به بعد فکر می کردم ، باید تمام روز دعا بخوانم و از خدا به خاطر گناهانم طلب مغفرت بکنم و بعدش بمیرم . اوایل عاشقی هم خوب معلوم است دیگر، خیال داشتم بروم تمام روز را با معشوق ام عشق بازی کنم و بعدش در آغوش آن آدم، چشم ببندم به روی زندگی...
بعد از رفتن معشوق هم، می نشستم ساعت ها به مرگ فکر می کردم و به اینکه روز آخر می رفتم سراغ آن آدم تا فقط یک سوال از او بپرسم. می خواستم بپرسم واقعا توی سال هایی که با هم بودیم و من اینهمه عاشقانه و واقعی دوستش داشتم، او هم دوستم داشته یا نه!؟ سوال مهمی بود و جوابش هم حتما در روز آخر زندگی ام، نمی توانست جواب درستی باشد...آخر کدام معشوقی دلش می آید عاشق رو به موتش را با گفتن حقیقت، برنجاند. آن هم آدم  مهربانی که من ساخته بودم در ذهنم که دیگر معلوم تر بود جوابش. (سلام دردانه، بی خودی یادت افتادم )

بعدترهایش  فکر می کردم که چه؟ روز آخر یا مثلا چی ! زندگی ام را می کردم دیگر. اصلا مگر زندگی کوفتِ مهمی بود که روز اول و آخرش تعیین کننده باشد و تازه فکر را هم مشغول کند! مگر غیر از این بود که دلم می خواست زودتر خلاص شوم از شر زندگی...می مردم دیگر!هیچ کار ی هم نمی کردم، دستم را می گذاشتم زیر چانه و منتظر می نشستم تا مرگ بیاید...به همین سادگی! نفس می کشیدم، وقتی می مردم دیگر نمی کشیدم(مرده متحرکی بودم آن روزها). از آن وقتهایی بود که هیچ چیز، پا بندم نمی کرد به بودن و این فکرها هم از همان جا می آمدند و همان جا هم ماندند.

تمام آن "یک روز به آخر عمرم هم مانده باشد ها" را هم یادم رفته بود توی تمام این بارهای مردنم!

دیروز توی گودر خواندم: اگه امروز آخرین روز عمرم بود بازم همین کارایی که امروز می خوام انجام بدم رو انجام می دادم؟
و من سریع بدون اینکه فکر کرده باشم، بالایش نوت نوشتم:1.زنگ می زدم به تو 2 .برایت دعا می خواندم 3.منتظر می شدم تا خوب باشی 4.به حرفت گوش نمی کردم و بلند می شدم می آمدم، می دیدمت 5.یک دل سیر می دیدمت 6.آخرش هم بر می گشتم خانه پیش مامان 7.فقط مامان...


این بود آخرین روز عمرم تا همین امروز...

Sunday, December 12, 2010

وقتی خوشی سر می رود

از این پیاده رَوی های طولانی بود، مثل همیشه که با خودم راه  می روم و می گذارم فکر بی آید سراغم. همیشه هم حواسم پرت فکر هایم می شود و دیگر آدمها را نمی بینم،از خیابانی که باید می پیچیدم، رد می شوم.از جلوی کوچه مان، از جلوی خانه حتی...و همین طور می روم و یک جا یکدفعه بیدار می شوم که نمی دانم کجاست دیگر!

توی فکرهایم رسیدم به یک جای امنی، یک جایی که هر چه بود خوش خوشان حضور بود و لذت وجود داشتن یک آدم همین نزدیکیها. از ساده ترین و ابتدایی ترین خوشی های از این دست که من دوست دارمشان تا پیچیده ترینشان. ساده ترینش هم همان حس ِ مالکیت است که همیشه برایم اینطور بوده که صدا کردن یک نفر با پسوند مالکیت، هر چه هم که بچگانه و دم دستی باشد از نگاه هر کسی، برای من زیباست. با کلمه هم قابل وصف نیست،این زیبایی هم که گفتم شاید کلمه ی خوبی نباشد(هر که هم می گوید آدمها شی نیستند که مالکشان باشی، بگوید، این پسوند مالکیتی که من می گویم شنیدنی است، گفتنی هم)

کمند این لحظه ها و این آدم های نزدیک کمتر... آدم های که می شود بهشان پسوند داد، می شود میان فکر ها محکم بغلشان کرد بوسیدشان، چلاندشان اصلا..می شود حتی کاری کرد که صدایشان در بیاید که آرامتر، له شدم...و توی همین فکرها یک دفعه ایستاد این آرامش و امنیت بزرگ را گرفت شاخ و برگ داد و غرق شد در این لذت، لبخندی زد و هر چه خیال بد و نگرانی و ترس دم دست هست را هم دور ریخت. شبش به خانه که رسید تلفن را برداشت و زنگ زد به آن آدم که: فلانی ام، چه خوب که هستی، چه چلاندنی هستی تو !

18.آذر.1389