Wednesday, April 4, 2012

همین وقتهاست که جای گودر شدیدا خالی است .وقت غرزدن های بی دلیل ، یا دلتنگی ها و دلخوریهای بی جا...یا چه میدانم از هر چه که دلمان گرفته نوشتنها.جای گودر خالیست وبا گذشت زمان هیچ جای دیگری پیدا نشده برای نوشتنهای بی دغدغه...
اینروزها حالم خوش نیست.نمیدانم چم شده و این خیلی بد است که چرایش را نمیدانم .پوفففففففففففففففففففففففففف

Thursday, March 15, 2012

لحظه

تجربه کردن یک روزهایی با معشوق دلخواه همه است. چقدر که تنها رفته ایم جایی و فکر کرده ایم، ای کاش اویی هم بود. اویی که مثل من می توانست از آن فضا لذت ببرد. اکثر اوقات آن فضاهای خواستنی دیگر تجربه نمی شوند، تا او هم با ما شریک شود. ما یکبار در طول زندگی در چنان موقعیتی قرار می گیریم، و حتی اگر بار دیگر درهمان موقعیت باشیم دیگر آن حسی که بار قبل داشتیم را تجربه نمی کنیم.

بعضی اوقات جای او در همان لحظه خالی است، در همان مکانی که هستیم و... امان از آن لحظات. حس خلایی که ما را پر می کند، با هیچ چیزی قابل پر شدن نیست. دیگر لحظه، لحظه نیست، چیزی است ناقص، بدون شکل، بدون هویت. دلت می خواهد کاش آنجا نبودی، توی اتاقت بودی و آن تنهایی عظیم را تجربه نمی کردی.


"اینها را گفتم که بگویم، همین حالای پیش رویم تا نمی دانم کجایی که در پیش است، لحظه ها کاملند، خوشی ها بی مرزند و دنیا روی مدار من و او می چرخد."

Monday, February 27, 2012

عیش مدام

صبح زود.میان خواب و بیداری ،حضور گرم تو کنارم.صدایت که می خوانی:


من و جام می و دل نقش تو در باده ی ناب...


Wednesday, December 14, 2011

خوشی زیر پوستم نفس می کشد

توی تاکسی نشسته بودم داشتم بر می گشتم خانه. حواسم پرت کجا بود که یکدفعه یادم رفت کجا هستم؟ کی هستم؟! بعد کم کم سعی کردم به خاطر بیاورم خودم را، جایی که هستم را.
میان این دوباره به یاد آوردنها، دیدم چقدر جایم امن است. چقدر با این به خاطر آوردن دارد خوش خوشانم می شود. از پیش مرد برمی گشتم. بعد از حدود 3 هفته مدام با هم بودن... بدون ذره ای دوری و دلتنگی و نگرانی و اضطراب. کلمه هایی که مدت های مدیدی، امانم را بریده بودند، بی معنی جلوه می کردند. می توانستم نیش خندی بارشان کنم و با خیال راحت پرتشان کنم از شیشه ی تاکسی بیرون.
لم دادم به صندلی، کلمه های تازه ی توی سرم را مزه مزه کردم.





Monday, September 12, 2011

دلبستگی،وابستگی.کدام یکی شان اول شروع شد،نمی دانم!هر چه بود بسته شدن بود به وجود دیگری.دیگری ِ که نوشتنش برایم ممکن نیست...
همین دیروز کنار هم نشسته بودیم.کنار هم،ساکت و بی صدا.توی دلم یک چیزی بالا و پایین می شد.شوقی که نمی شناختمش، تازه بود.همینکه دهان باز  کردم به گفتنش یک سری حرف نا مربوط ردیف شد پشت سرهم.گفت:یک حسی دارم،یک خوشی ِ بی اندازه...نمی شود توی کلمات جایش داد.
باقی اش را یادم نیست،صدای تیک تاک ساعت بود و نوازش دستهای دیگری.و صدایش،صدایی که از همان بار اول نوازش بود، آرامش بود.پیچیده بود دور تنم...

صدایش کردم و گفت جان و من مدام صدایش کردم.هی می گفتم و می شنیدم که می گفت جان، جان دلم...

Saturday, May 21, 2011

بیا دنیای ِ کوچک خودمان را بسازیم...

یک گوشه ای حتما چنین جایی پیدا می شود.همان جایی که خودت گفته بودی تمام راه هایش،راه خانه ی ماست.و فقط من و تو در آن دنیا معنا داریم.

Tuesday, March 8, 2011

زیاد در مورد زنانگی بحث کرده ام. با شخصیت های متفاوت در مورد یک موضوع واحد حرف زدن را دوست دارم. هر کس یک چیزی می گوید.در مواقعی که شدیدا مخالف بوده ام با کسی و دلم می خواسته چیزی بگویم و سر تا پای حرف های او یاوه بوده است هم، خونسردی ام را حفظ کرده ام و تنها گوش داده ام. از اگر و مگر و شاید هم پرهیز کرده ام.(شنونده ی خوب بودن را یک برتری می دانم، حرف زدن و نشنیدن را نمی پسندم). تناقض های زیادی در حرف ها  دیده ام، یکی زنانگی را به ظرافتی که در حرکات دست و پا و چرخاندن سر وشیوه ی قدم برداشتن و شکل حرف زدن است ربط داده، سبک و نرم! یکی گفته مهمترین چیز، نگاه رامش گر یک زن است و عشوه هایی که پشت پلک هایش جمع کرده. دیگری می گوید لباس مهم است و پوشیدن دامن و پیراهن و کفش پاشنه بلند. یا گفته اند یک زن در هر لباسی و مشغول به انجام هر کاری، زنانگی اش را حفظ می کند و نیاز به رفتار خاص و یا وسیله ای برای اثباتش ندارد و یا شنیده ام زن را با هنرهایی که دارد باید شناخت.

من اما فکر می کنم، زن در کنار یک مرد بیشتر زنانه است، یعنی از هر طرف که به ماجرا نگاه می کنم یک زن بهترین قسمتهای زنانه ی وجودش را - که می شود اسمش را گذاشت گنجهای زنانگی - تنها زمانی می نمایاند که در کنار یک مرد است. و مسلما منظورم از یک مرد، مرد دلخواه اش است!
همه ی زنها زنانگی های پنهانی در وجودشان دارند، که حتی خودشان هم از آنها بی خبرند. اسمش بی خبری از خود هم نیست، یک جور ِ زیبایی در نگاه دیگران زنانه اند که خودشان هم نمی دانند و همین ندانستن باعث می شود بیشتر واقعی باشند و اطوار هم نیست. اما زمانی که همین زنها در کنار مرد دلخواه اشان قرار می گیرند این نادیدنی ها را می بینند. لازم به گفتن هم نیست. خودشان ناگهان متوجه اش می شوند . این مکاشفه، برای خود زن بسیار جذاب است و در کنار یک مرد، جذاب تر هم می شود.
 کسی که بگوید من تمام اینها را به تنهایی در خودم دیده ام، کشف کرده ام و اینطور حرف ها برای دختر بچه ها ی چهارده ، پانزده ساله است، معلوم است هنوز به این کشف نرسیده.

زنانگی ترکیب ستایش آمیزی است از تمام این نشانه ها و ظرائف و احساسات و علایق...



به مرد دلخواهم حسین