Saturday, February 14, 2026

نوشته شده در آذر ۱۴۰۴

 جهان بابی از خونه ما، من و حسین ساخته شده، با چندتا پرنده که از پشت شیشه بهشون نگاه می‌کنه و وسایل خونه که خیلی روشون تعصب داره. بابی هر روز به یک‌سری جای تکراری سرک می‌کشه و به همه چیز دقت می‌کنه. مراقب گلدوناست و به جا به جایی وسایل خونه خیلی حساسه. جهان کوچک بابی به نظر من کامله. نظمش به سختی بهم می‌ریزه و معمولا سریع برمی‌گرده جای اولش. جهان من اما بزرگتره، از خانواده و دوست و آشنا و هزار و یک دغدغه و کار و مشغله های زیادی که هر روز باهاشون در حال کلنجار رفتنم، تشکیل شده. جهان من نه تنها کامل نیست بلکه پر از نقصه. کاملا هم بی‌نظمه. هر روز صبح با یه خبر یا یه اتفاق خارج از کنترلم به بدترین و گاهی ترسنا‌ک‌ترین شکل ممکن در میاد. جهان من با یه ریتم خیلی تند در حال فروپاشیه. نظم که نداره هیچ تصادفن در جبر جغرافیایی در بدترین وضعیت ممکنه. کورسوی امیدم ندارم دیگه. 

کاش بابی جاش رو‌ باهام عوض می‌کرد.

نجات دهنده در گور خفته‌است.

 اونی که تو گور خوابیده راستش خودمم. لازم نیست حتما بمیری که بذارنت تو گور. حالا تو بیا بخون بگو چقدر تلخ می‌نویسی. باشه، همینه دیگه! توقع داری چی بگم بهت!؟ واسه خوشایند تو که نمی‌نویسم. هر وقت کله‌ام خرابه و حالم بده اینجا پیدام می‌شه. رابطه مستقیمی داره نوشتن و حال خرابم با هم. همینطور پشت هم کلمات رو می‌چینم و عر می‌زنم. 

چطوری هنوز تو گور صدای نفسات رو می‌شنوم زن. چی می‌خوای از جون خودت!؟  

بهمن ۱۴۰۴ داره تموم می‌شه و در میانه جنگ و خون و قدرت و هزار و یک چیزی که سر در نمیارم ازش، دارم ادامه می‌دم. قرار نبود اینطوری بشه. من قرار بود فقط یه زندگی فوق معمولی کنم و سطح دغدغه‌ام در حد آب دادن به گل‌ها و غذا دادن به حیوون خونگی و قدم زدن تو پارک باشه. ولی الان چیه!؟ صدا صدا صدا

هر صدایی تا مرز جنون منو می‌بره. حتی هر آدمی که حرف می‌زنه. 

صدای خودمم تو سرم زیادی بلنده، کاش خفه شم. 

امشب می‌زنن یا فردا!؟