Saturday, February 14, 2026

نجات دهنده در گور خفته‌است.

 اونی که تو گور خوابیده راستش خودمم. لازم نیست حتما بمیری که بذارنت تو گور. حالا تو بیا بخون بگو چقدر تلخ می‌نویسی. باشه، همینه دیگه! توقع داری چی بگم بهت!؟ واسه خوشایند تو که نمی‌نویسم. هر وقت کله‌ام خرابه و حالم بده اینجا پیدام می‌شه. رابطه مستقیمی داره نوشتن و حال خرابم با هم. همینطور پشت هم کلمات رو می‌چینم و عر می‌زنم. 

چطوری هنوز تو گور صدای نفسات رو می‌شنوم زن. چی می‌خوای از جون خودت!؟  

بهمن ۱۴۰۴ داره تموم می‌شه و در میانه جنگ و خون و قدرت و هزار و یک چیزی که سر در نمیارم ازش، دارم ادامه می‌دم. قرار نبود اینطوری بشه. من قرار بود فقط یه زندگی فوق معمولی کنم و سطح دغدغه‌ام در حد آب دادن به گل‌ها و غذا دادن به حیوون خونگی و قدم زدن تو پارک باشه. ولی الان چیه!؟ صدا صدا صدا

هر صدایی تا مرز جنون منو می‌بره. حتی هر آدمی که حرف می‌زنه. 

صدای خودمم تو سرم زیادی بلنده، کاش خفه شم. 

امشب می‌زنن یا فردا!؟


No comments: