Friday, December 17, 2010

مردن یا مردن!

داشتم با خودم فکر می کردم که اگر امروز، یا فردا، یا یک روزی قرار بود روز آخر زندگی ام باشد و این را می دانستم، آن روز چه کار می کردم؟ سوال تکراری است. جوابش هم تکراری می شود برای بعضی ها. برای من این سوال هر زمان، یک جواب خاصی داشته. یادم است بچه که بودم، فکر می کردم روز آخرزندگی ام باید بروم شهر بازی یا  یک جای شادی که پر از بچه باشد و تا می توانم بازی کنم. یک وقت هایی هم فکرم این بود، که تمام روز را بنشینم به خوردن غذاهای مورد علاقه ام،یا مثلا تمام روز بنشینم به بستنی خوردن. مدرسه هم که رفتم روز آخر را، در کنار همکلاسی ام که خیلی دوستش داشتم می دیدم و تا لحظه ی مردن با او مشق می نوشتم و به درس خواندن ادامه می دادم(آن روزها 10 ساله بودم). از یک جایی به بعد فکر می کردم ، باید تمام روز دعا بخوانم و از خدا به خاطر گناهانم طلب مغفرت بکنم و بعدش بمیرم . اوایل عاشقی هم خوب معلوم است دیگر، خیال داشتم بروم تمام روز را با معشوق ام عشق بازی کنم و بعدش در آغوش آن آدم، چشم ببندم به روی زندگی...
بعد از رفتن معشوق هم، می نشستم ساعت ها به مرگ فکر می کردم و به اینکه روز آخر می رفتم سراغ آن آدم تا فقط یک سوال از او بپرسم. می خواستم بپرسم واقعا توی سال هایی که با هم بودیم و من اینهمه عاشقانه و واقعی دوستش داشتم، او هم دوستم داشته یا نه!؟ سوال مهمی بود و جوابش هم حتما در روز آخر زندگی ام، نمی توانست جواب درستی باشد...آخر کدام معشوقی دلش می آید عاشق رو به موتش را با گفتن حقیقت، برنجاند. آن هم آدم  مهربانی که من ساخته بودم در ذهنم که دیگر معلوم تر بود جوابش. (سلام دردانه، بی خودی یادت افتادم )

بعدترهایش  فکر می کردم که چه؟ روز آخر یا مثلا چی ! زندگی ام را می کردم دیگر. اصلا مگر زندگی کوفتِ مهمی بود که روز اول و آخرش تعیین کننده باشد و تازه فکر را هم مشغول کند! مگر غیر از این بود که دلم می خواست زودتر خلاص شوم از شر زندگی...می مردم دیگر!هیچ کار ی هم نمی کردم، دستم را می گذاشتم زیر چانه و منتظر می نشستم تا مرگ بیاید...به همین سادگی! نفس می کشیدم، وقتی می مردم دیگر نمی کشیدم(مرده متحرکی بودم آن روزها). از آن وقتهایی بود که هیچ چیز، پا بندم نمی کرد به بودن و این فکرها هم از همان جا می آمدند و همان جا هم ماندند.

تمام آن "یک روز به آخر عمرم هم مانده باشد ها" را هم یادم رفته بود توی تمام این بارهای مردنم!

دیروز توی گودر خواندم: اگه امروز آخرین روز عمرم بود بازم همین کارایی که امروز می خوام انجام بدم رو انجام می دادم؟
و من سریع بدون اینکه فکر کرده باشم، بالایش نوت نوشتم:1.زنگ می زدم به تو 2 .برایت دعا می خواندم 3.منتظر می شدم تا خوب باشی 4.به حرفت گوش نمی کردم و بلند می شدم می آمدم، می دیدمت 5.یک دل سیر می دیدمت 6.آخرش هم بر می گشتم خانه پیش مامان 7.فقط مامان...


این بود آخرین روز عمرم تا همین امروز...

5 comments:

حسین said...

دلم می خواهد مثل اینهایی که اصلا پست را درست نمی خوانند، یا نمی فهمند و نظر می دهند، چشم بسته یک کامنتی بگذارم و خودم را بزنم به آن راه!
خیال کنم که اصلا اینجا نیامده ام
اصلا اینها را نخوانده ام ...

هليا said...

مي داني بانو
وقتي آدم قرار باشد بميرد
ديگر نمي خواهد كه بميرد
فقط چنگ مي زند
چنگ مي زند
به اين تار و پودهاي خسته ي زنده گاني
!

+ دلم را نسوزان سميرا
به قول خودت
مي گذرد
مي گذرد
مي گذرد

ف.ک said...

چه روز آخر خوبی داشتی سمیرا!
فکر کنم منم همین کارو بکنم
:-)

samira said...

به حسین:گفته بودم بهت عزیزترین...همین که نخواندی هم برایم کافی است.

به هلیا:چه راست بود این حرفت هلیا،تا وقتی قرار نیست بمیریم،چه فکرها که به سرمان نمیزند!بعد که نوبت مردن شد،دنیا محکم میچسبیم...
+دلم نمی آید دل کسی را بسوزانم بانو...اما گاهی هم نمیگذرد!

به ف.ک:چه خوب می شد اگر روزهای آخر زندگی آدم ها شبیه هم بود...

ماهور said...

من داشتم فکر میکردم که چه دختر کوچولوی با فکر و شایدغمگینی شایدکه آن وقت ها توی ده سالگی به مرگ فکر کردی
اما خب سوال خیلی سختیه و من هم بارها بهش فکرکردم اما هرچه سعی کردم خودم را قانع کنم که چه خواهم کرد به نتیجه ای نرسیدم
به نظرم واقعا نمیشه قضاوت کرد که درآن لحظه چه تصمیمی می گیریم خیلی سخته..!